باز هم دوسه كلمه از عليرضا
بالأخره حاني هم راه افتاد؛ اما هنوز زحمت تايپش را من بايد بكشم؛ بر هر چي
كار سخته ... ![1]
به روايت مامان حاني كه تا حالا عمهحانا بود![2]
توي آشپزخونه مشغول كار بودم كه ليوان از دستم افتاد و شكست. عليرضا را ديدم
كه دم در آشپزخانه ايستاده و با اخم نگاهم ميكنه؛ گفتم:
-
چي شده عزيزم؟
با صداي بلند و اخم و عصبانيت توپيد كه:
bo-o; bo-o âtâx![3]
گفتم:
-
چرا عزيزم؟
با همان عصبانيت ادامه داد:
kây e bat! bo-o!
و تا وقتي منو نفرستاد توي اتاق، خيالش راحت نشد؛ اما هنوز نفهميدم از كجا
فهميد كه موقع دعوا و تنبيه بايد اين طوري رفتار كنه؛ من كه تا اين سن و سال
رسيده، باهاش دعوا نكردهام.[4]
[1] - محض اطلاع، به سبك نويسندگان بزرگ، زيرنويسهاش
را من مينويسم.
[2] - تعجب نكنيد؛ عمهي كياوش بود و حالا مامان عليرضاست.
مشكلي هست؟ باز هم توضيح بدم؟
[3] -
به زبان عليرضايي يعني برو، برو اتاق!
[4] - علي رضا هنگام وقوع اين رخداد بزرگ يك سال و هفت
ماهه است. باز هم محض اطلاع عرض شد.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 0:32  توسط غلامرضا عمرانی
|
19/4/89
بهبه، الّا، نيناي
از نعمتهای خدا علیرضا به سه چیز خیلی علاقه دارد؛ 1- به به (= شما بگویید
خوراکی؛ از هر نوعش باشد؛ مخصوصا هله هوله و اخیرا پلو) 2- الّا (= به زبان بزرگترها
یعنی نماز؛ هر جانمازی که پهن میشود، یکی هم در کنارش باید برای ایشان پهن شود؛
همهی ارکان و آداب و مقدمات و مقارناتش را به جای میآورد؛ البته در حد
ترانزیستوری؛ مخصوصا اذکار و اوراد نمازش که با صدای جوجهی کوچک تازه پردرآورده
شنیدنی است) 3- حبیبی (= شما بگویید حرکات موزون، رقص و یا هر اسم دیگری صلاح میدانید؛
مخصوصا اگر کمربند پولکی هم برای بستن به کمرش یافت شود که دیگر نور علی نور است؛
نهایت ظرفیتش یک ربع ساعت رقص در هر وعده است؛ آهنگش را هم باید خودش انتخاب کند؛
وقتی میگوید «نی نای» یعنی نوبت گزینش آهنگ است؛ در این مورد سختگیر نیست؛ با
صدای دوتا چوب هم میتواند برقصد؛ پیرو این سخن است که:
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آوای رود عاشق
مسکین چرا چندین تجمل بایدش
کافی است آهنگ اندکی ضربی باشد).
از اینها که خسته شد، نوبت «جوجه» است؛ جوجه را هم شما مطلق نقاشی در نظر بگیرید؛
اخیرا حتی یک ساعت مداوم مینشیند به جوجه کشیدن؛ البته جوجهاش یا فقط نوک دارد
یا فقط دم؛ اعضای دیگرش چندان مهم نیست؛ مهم آن است که خودش ادعا میکند که آنچه
کشیده، جوجه است.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 16:53  توسط غلامرضا عمرانی
|
10/1/89
باز هم «دو کلمه» از علی لضا!
اما از اون «دو کلمه» ها!
حانیه به علیرضا پیله کرده است که اسمها را یاد بگیرد و
با هر کسی برخورد ویژه داشته باشد؛ یعنی شناسنامهای. میدانید که منظورم چیه.
می گوید به من- که نویسنده ی این سطور هستم- بگوید «پدر»-
که سایر nvâsa:go نیز همان را می گویند- و به عیال
بگوید «مادر» - که باز هم سایر nvâsa:go
نیز همان را می گویند- به فرهنگ هم بگوید «فرهنگ» و ... .
اما نشانه شناسی و نشانهگذاري علی رضا از نوع دیگری است؛
به میل خودش اسم می گذارد و جانشین سازی می کند؛ علی رضا دو پایش را توی یک کفش
کرده که «نه»؛ الّا نمی گویم؛ بالّا نمی گویم؛ ولی حالا که شما اصرار دارید، خودم
اسم می گذارم و همان را می گویم. امروز هم که روز فرزندسالاری است و کسی نمی تواند
بگوید «دو گل بالای ابرویش»؛ تسلیمیم؛ بگذار هرچه می خواهد، بگوید.
از آن روز اگر اصرار کنند، بگو «پدر»، می گوید: dadi؛
اگر خواهش کنند، بگو «مادر»، می گوید: nani؛
و اگر خودکشی کنند که بگوید «فرهنگ»، می گوید: dâi؛
کوتاه هم نمی آید؛ از خیابانهای مجاور منزل ما که می گذرد،
فریاد می زند: dadi؛ nani؛
و اگر در تلویزیون کسی به کسی بگوید «فرهنگ»، بلافاصله
تصحیح می کند که: «نه، نه، نه، دایی»!
ضمنا هر آدم دیگری نیز به سن و سال من و عیال می بیند،
اصرار دارد بگوید: dadi؛ nani؛ با چه شور و هیجانی هم!
سرجمع برای خانواده ها هم اسم گذاشته است؛ یعنی از هر
خانواده یک اسم ساده را انتخاب کرده و همه ی اعضای خانواده را با همان یک اسم صدا
می زند؛ مثلا اسم کل خانواده ی ما «امین» است به اعتبار دایی کوچکش؛ و اسم کل
اعضای خانواده ی عموی علی «آبتین» است به اعتبار نوه ی خانواده و همین طور هلم
جرا!
نزدیک تر که می آید یا ناگزیر که می شود، تفکیک می کند؛
مثلا اعضای خانواده ی «امین» به تفکیک، عبارتند از:
Dadi, nani, bupi, mi:, ami:{n}.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 18:58  توسط غلامرضا عمرانی
|
31/1/89
کیاوش تازه از خواب بیدار شده؛ می آید وسط هال میایستد؛ میگویم:
-
سلام؛ کیاوش؛ هربامداد اول ...؟
میگوید: اول سلام؛ بعدا نماز؛ بعدس بازی؛ بعد هم کامپیوتل
... ؛
سر صبحي شوخيش گل كرده؛ گویا هنوز ادامه دارد. بر و بر
نگاهش میکنم؛ نمیگذارد کار به جاهای باریک بکشد؛ میگوید:
- «عمه میکا»؛ اول یه سؤال؛ جوابمو بدین تا بعدا بگم.
«عمه میکا» قبول میکند؛ می گوید:
- خب؛ سؤال کن.
می گوید:
- دیسب لفتیم مهمونی؛ خیلی خوس گذست؛ اما من معنی لفتالای
بعضیا لو نفهمیدم.
«عمه میکا» توجهش کاملا جلب می شود؛ می گوید:
-
کدوم رفتارا؟ چی بوده مگه؟
-
آخه می دونین بعضیا به همدیگه تنه می زدن؛ همدیگه
لو هول می دادن؛ می خندیدن و می گفتن «بلو گم سو؛ خفه سو». من معنی اینالو نمی
دونم!
لطفا شما بفرمایید که من و «عمه میکا» باید چه پاسخی بدهیم.
ما را راهنمایی کنید.
همان روز، عصر؛
راستي؛ الآن كشف شد كه آن مهمانياي كه كياوش ميگفت تئاتري
بودهاست كه شهرداري تهران برگزار كرده.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 18:55  توسط غلامرضا عمرانی
|
18/2/89
به روايت مامان مهتاب
بالأخره يه نفر ديگه هم راه افتاد
من فقط زحمت تايپ مجددش را ميكشم. نكرد كه فايلش را
بفرسته.
قوي، قويتر، قويترين
غروب بود و تو آشپزخانه مشغول آماده كردن شام بودم.
كياوش هم طبق معمول اومد روي كابينت آشپزخونه نشست و منو
تماشا ميكرد.
شروع كرد به سؤال كردن:
گفت: مامان، عقاب قويتره يا مار آبي؟
گفتم: مار آبي.
گفت: مامان مار كبري قويتره يا عقاب؟
گفتم: نميدونم.
گفت: بچهي مار كبري هم نيش ميزنه؟ دندون سمي داره؟
گفتم: نميدونم.
گفت: اگه بچهي مار كبري با عقاب بجنگه، كدومشون پيروز ميشه؟
گفتم: گياوش جان، نميدونم؛ بذار بزرگ بشي؛ درمورد اين
چيزها مطالعه ميكني و همه چيز رو ميفهمي.
باتعجب به من نگاه كرد و گفت:
- چرا شما مطالعه نميكنين تا بتونين جواب سؤالاي منو بدين؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 2:3  توسط غلامرضا عمرانی
|
Pause
بهنوشتهي عمپويا؛ چه عجب!
بالأخره عمپويا هم دست به قلم برد.
من يكي گناهي ندارم؛ فقط تايپ كردم و uplowd؛ همين!
سر سفره نشستهبوديم؛ ناهار ميخورديم و سر يه موضوعي بحث ميكرديم.
من هم – عمو پوريا- طبق معمول
داشتم حرف ميزدم و به بقيه اجازهي صحبت نميدادم[1].
كياوش:
-
عمپويا؛ اين قد بحث نكن؛ گوش كن ببين چي ميگم.
عمو پوريا:
-
عزيزم؛ تو گوش كن؛ بعدشم اين يه بحث بزرگونهاست.
كياوش بيحوصله و بدون اين كه ديگه نوبت بگيره واسهي حرف
زدن، باصداي بلند گفت:
- عمپويا؛ بعصي وقتا كه من دارم كارتون ميبينم، اگه مامان
يا بابام بگن بيا غذا بخور، pause اش را ميزنم؛ به كارم ميرسم؛ به حرف اونا گوش ميدم؛ بعد
دوباره ادامهي كارتون را ميبينم؛ اما تو همش داري حرف ميزني و اصلا pause صحبت كردنت رو نميزني كه ببيني چي ميگن و به بقيه فرصت حرف زدن
نميدي.
[1] - خوب شد كه نوشته
نوشتهي خود پورياست وگرنه من چه گونه ميتوانستم به اين صراحت ... ؟ بگذريم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 12:31  توسط غلامرضا عمرانی
|
23/1/89
بازي
كياوش پيشنهاد بازي ميدهد؛ بازيهايش اغلب خودساخته است
با مقرراتي كه خودش وضع ميكند و امكان ندارد با وضع مقررات تكميلي اجازهي برنده
شدن به كس ديگري بدهد.
از همين رو ميخواهم غافلگيرش كنم و تا ميگويد «يك بازي
جديد ...» ميگويم:
- هستم؛ بگو.
ميگويد:
- اين بازي فقط سؤال كلدنه؛ هل كي نتونس جواب بده، باخته.
عالي شد؛ يك بردِ مسلّم؛ فرصت بينظيري است براي من. تا
پشيمان نشده، ميگويم:
- اولين سؤال از منه؛ آمادهاي؟
ميگويد: بِـپُلسين؛ جواب ميدم.
- كياوش؛ برگاي درخت خونهي همسايه چندتاست؟
يقين دارم كه هيچ راهي جز تسليم ندارد؛ اما ابرو بالا مياندازد
و ميگويد:
-
جوابشو ميدونم.
-
خب، اگه راست ميگي جوابشو بگو؛ چندتا برگ داره؟
با تأني ميگويد:
-
يه عالمه!
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 22:29  توسط غلامرضا عمرانی
|
10/ 11/ 88
دیپولد
علیلضا؛ این کالو نکن؛ دیپولدت میکنن ها!
این صدای کیاوش است که خطاب به علیرضا با لحنی نیمهنصیحت و نیمهسرزنش میگوید.
گویا علیرضا یکی از اسباببازیها را به دهانش برده است.
برایم تازگی دارد؛ واژهی جدیدی است و به واژههای آشنا هم نمیماند.
میآیم داخل نشمین و میپرسم:
- کیاوش؛ «دیپولد» یعنی چه؟
میگوید:
- دی ... پُلت؛ نه دیپولد!
کلافه و سردرگم و بااندکی تغیر میگویم:
-
خیلی خوب؛ همان که تو میگی؛ دیپولد؛ خب، یعنی چه؟
خونسرد و آرام میگوید:
- مگه حلفِ زسته[1]
؟ خب؛ از «گافی» بپرسین که میخوان دیپولدس کنن!
مشکل چند برابر میشود؛ ميخواهم بگويم نه؛ حرف زشت نيست؛
فقط ميخواهم بدانم؛ اما مهلت نميدهد؛ نگاه متعجبم را که میبیند، ادامه میدهد
که:
-
مگه اون جای کالتون لو ندیدین که گفت کالی نکنی که
دیپولدت میکنن؟! خب منظولم همونه دیگه؛ یعنی اگه علی لضا هم این طولی بکنه، خب،
از خونه بیلونش میکنن، دیگه.
-
آها؛ فهمیدم؛ آره؛ دیپولد؛ دیپولد.
و لازم نیست برای شما که توضیح بدهم که منظورش deport است؛ یعنی «تبعید یا اخراج». لازم است؟ نه؛ خودتون که می دونید.
[1] - زست هم به زبان کیاوشی یعنی زشت!
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:59  توسط غلامرضا عمرانی
|
11/11/88
بارکد و هولوگرام
تاریخ مصرف
باندرول
کیاوش به بطری شیرکاکائویش نگاه میکند؛ حتما «عمه میکا» برایش خریده است. با
دقت و ظرافت نگاه میکند و مرتب آن را بین انگشتان دو دست میچرخاند و فیلسوفانه،
هر از چند ثانیه میگوید: هوم م م م م!
فکرش، حواسش، وجودش اصلا این جا نیست. انداز و ورانداز بطری که تمام میشود،
باصدای بلند، خطاب به خودش میگوید:
«پس خیالم لاحت؛[1]
بالکُد و هولوگلام که داله؛ باندلولش[2]
هم که دس نخولده؛ تالیخ مصلفش هم که نگذشته؛ خیالم لاحت؛ میشه خولدش».
بعد بهآرامی و طمأنینه بازش میکند و شروع میکند به سل کشیدن؛ چی؟ چي گفتم؟ ببخشید؛
سرکشیدن! خاصیت همنشینی است دیگه!
[1] - هنوز هم کیاوش با واج / ر/ مشکل تلفظی دارد.
[2] - درمورد واج / ش/ هم میشود گفت هنوز همان دو تا نقطه را دارد؛ تا یک سال
پیش / ش/های کیاوش تک نقطهای بود. تا / ش/ سه نقطه هنوز فاصله دارد.
+ نوشته شده در شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 23:52  توسط غلامرضا عمرانی
|
درست یک سال از وقوع این واقعه گذشته استِ اما به نظرم بیات نشده است. شما چی فکر می کنید؟
27-11- 87
درس معلم ار بود ...
امروز صبح کیاوش را با ترفندهای معمول از خوب نوشین بامداد برمی خیزانند تا به مهد کودک ببرند؛ چاره ای نیست؛ برمی خیزد؛ مراحل لباس پوشیدنش را با اکراه تحمل می کند و نوبت کفش، یعنی نشانه ی خروج از خانه- ببخشید؛ دفتر کار من؛ چون دیشب این جا مانده بوده اند- که می رسد، می گوید:
«مامان؛ تشنه ام؛[1] بذالید آب بخولم بعدا کفشمو بپوشین».
مهتاب یک لیوان آب به او می دهد؛ تشریفات خوردن لیوان آب را بیش از معمول به درازا می کشاند؛ ولی بالأخره می نوشد؛ می ایستد؛ اندکی دور و برش را نگاه می کند با کتاب های ریخته و پاشیده ی من در کف اتاق و کنار دیوارها سرش را گرم می کند و وقتی از او می خواهند بیاید و کفشش را بپوشد، می گوید:
«بابا؛ تشنه ام؛ بذالید آب بخولم بعدا کفشمو بپوشین؛ لطفا این دفعه شما به من آب بدین».
سیاوش می گوید: «تو همین الآن یک لیوان پر از آب خوردی که».
پاسخ می دهد: «خب؛ باشه؛ می خوام دوباله آب بخولم که جیشم بگیله که بلم دسشویی که دیل تل بلم مهد[2]».
استدلال از این روشن تر و بدیهی تر؟!
[1] - /ش/ کیاوش هنوز دو نقطه بیشتر ندارد. یادتان که هست؛ می گفتند عهدیه /ش/ هایش شش نقطه دارد و ترانه سرایانش سعی می کردند هرطور شده doz/ش/ ترانه های عهدیه را بالاتر و بالاتر ببرند.
[2] - راستی هنوز واج /هـ/ را درست ادا نمی کند و به جای آن از کشش جبرانی مصوت / ـَ / استفاده می کند: ma:d
+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 0:5  توسط غلامرضا عمرانی
|